آخرين تكه قلبم را كه از آن حادثه سرخ مانده است به تو مي سپارم هر چند كه در چشمانت مسافري بيقرار مي بينم كه هر لحظه قصد سفر دارد.

آخرين روز تنهايي را به دست فراموشي مي سپارم كه شايد روزهاي با تو بودن انتظارم را بكشند.

آخرين لحظه بودنم را به تو تقديم مي كنم تا شايد ثانيه ها تو را به فرصت ماندن بخوانند امروز آن مسافر هميشگي چشمانت عازم سفري بي بازگشت شد و آخرين نگاه من در انتهاي جاده يخ زد و اكنون آخرين قطره اشكم را به روي تنها يادگاري ات مي ريزم تا شايد مرهمي باشد براي آخرين تكه قلبم.

 

 

رفتن او

با رفتن او حسرت ديدار به جا ماند

يك قلب ترك خورده تبدار به جا ماند

در قالب يخ بسته احساس درونم

يك درد دل ساده و بيمار به جا ماند

من با نفس آينه ها زيسته بودم

با رفتن او چشم گوهر بار به جا ماند

دستي كه تكان خورد خداحافظي اش بود

تنها اثر رفتنش اين بار به جا ماند

تا آمدم از كوچه صدايش كنم او رفت

دستان گره خورده به ديوار به جا ماند

با رفتن او، رفتن او تا ابديت

يك قلب ترك خورده تبدار به جا ماند