گل های کويری
تو گفتی، ساز شو، دل ساز تو شد
به آسانی دلم دمساز تو شد
ربودی دين و دل را هر دو يکجا
که کافر پيشه، هم آواز تو شد
تو گفتی گل، زمستان گل در آمد
که بهتر، از بهاران گل در آمد
چه کردی در کوير خشک دل ها
که بی يک قطره باران گل در آمد
تو گفتی غم سر آيد، غم سر آمد
سر هر برگ غم شبنم برآمد
به صحرای دل خشک کويری
هـــــــــــــــــــــزاران بوته مـــــــــــــــــريم در آمد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 22:41 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق