چشمه سحر

امشب به سقف بی ستاره اتاقم خيره شده ام و نمی دانم از چه بنويسم از نگاهی که جاری نشد، از غزلی که سروده نشد، از ترانه ا ی که خوانده نشد ،کنار جاده انتظار می روم فانوس ماه روشن است ردپايت را بر جاده می خوانم ، نوشته ای : تا چشمه سحر به دنبالم بيا

 

در تلاطم ثانيه ها

صدای پر زدن احساس را می شنوم

و نگاهت را به خاطر می آورم

و سکوت و چشمان بی قرارت را

نگاهت بر صورتم سنگينی می کرد

به ياد می آورم  تو را

در آغوش باران

و رفتنت را بی من

از پس يک احساس کودکانه

صدای خنده هايت را

طنين انداز کوچه های بی قراری کرده ام

اما اکنون بی تو

سکوت همه جا را فرا گرفته

صدایت می زنم

صدايت می زنم از پشت پنجره های انتظار، و ازجوار آيينه های پرغبار و درهجوم ثانيه های غمياز،بی تو زيستن را چه تلخ تجربه می کنم.برای تاريکی لحظه هايم فانوس يادت را روشن می کنم و در دفتر خاطراتم دنبال آن روزهای روشنی می گردم که خورشيد وار به سراغ اين پنجره غبار گرفته می آمدی و در حنجره ام آوازهای عاشقانه می کاشتی و نگاهم را به ضيافت باغ بهاری می بردی.

صدايم را درياب

 

 

 

اشک و پنجره

نگران و چشم به راهم لب اين پنجره ها

                                   همه شب تا به پگاهم لب ايـن پنجره ها

کی بـُود يارشب، شب تنهايـی من

                                  بی تو هم صحبت ماهم لب اين پنجره ها

افـق خـاطره خاليست ز پـرواز خيال

                                   پر شکسته است نگاهم لب اين پنجره ها

نشسته است دلم در قفس ثــانيـه ها

                                    پر اشکم، پر آهم لب ايـن پنجـره ها