چشمه سحر
امشب به سقف بی ستاره اتاقم خيره شده ام و نمی دانم از چه بنويسم از نگاهی که جاری نشد، از غزلی که سروده نشد، از ترانه ا ی که خوانده نشد ،کنار جاده انتظار می روم فانوس ماه روشن است ردپايت را بر جاده می خوانم ، نوشته ای : تا چشمه سحر به دنبالم بيا
در تلاطم ثانيه ها
صدای پر زدن احساس را می شنوم
و نگاهت را به خاطر می آورم
و سکوت و چشمان بی قرارت را
نگاهت بر صورتم سنگينی می کرد
به ياد می آورم تو را
در آغوش باران
و رفتنت را بی من
از پس يک احساس کودکانه
صدای خنده هايت را
طنين انداز کوچه های بی قراری کرده ام
اما اکنون بی تو
سکوت همه جا را فرا گرفته
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق