صدایت می زنم
صدايت می زنم از پشت پنجره های انتظار، و ازجوار آيينه های پرغبار و درهجوم ثانيه های غمياز،بی تو زيستن را چه تلخ تجربه می کنم.برای تاريکی لحظه هايم فانوس يادت را روشن می کنم و در دفتر خاطراتم دنبال آن روزهای روشنی می گردم که خورشيد وار به سراغ اين پنجره غبار گرفته می آمدی و در حنجره ام آوازهای عاشقانه می کاشتی و نگاهم را به ضيافت باغ بهاری می بردی.
صدايم را درياب
اشک و پنجره
نگران و چشم به راهم لب اين پنجره ها
همه شب تا به پگاهم لب ايـن پنجره ها
کی بـُود يارشب، شب تنهايـی من
بی تو هم صحبت ماهم لب اين پنجره ها
افـق خـاطره خاليست ز پـرواز خيال
پر شکسته است نگاهم لب اين پنجره ها
نشسته است دلم در قفس ثــانيـه ها
پر اشکم، پر آهم لب ايـن پنجـره ها
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق