پروانگی
من و تو در پيله تنهايي بوديم اما تو تنهايي به فرصت پروانه بودن رسيدي و در افق هاي دور دست گم شدي و من که از پروانه بودن تو پروا داشتم در همان پيله به انتظار آمدنت ماندم بي آنکه سلام آسمان را تجربه کنم اما گويا تو تمام اينها را به فراموشي سپردي.
سهم من آن خبر شوم بود که قاصدک را پرپر کرد انگار به تنهايي بايد از پيله تنهايي رها شوم انگار به تنهايي بايد به پروانگي برسم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 17:11 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق