گويند در کـوير هيچ گلی ، هيچ گياهی نمی رويد. اما من ديده ام در کـوير سوزان دل خويش رويش گل محبت را، جوانه زدن شاخه اميد را و پيچيدن پيچک عاشق نگاهت را به درخت خشکيده آرزوهايم. من حس کرده ام نوازش دشت روحم را با نسيم محبت تو و بهاری شدن باغ وجودم را در بارش مهربان آفتاب نگاهت.

 

 

مجنون و ليلا

عشق در دل شده پيدا چو تو پيدا شده ای

لب غمگين شده خندان ، که تو با ما شده ای

همه هيچم شده هستی ، شب تارم لب گور

دل زارم شده مجنون که تو ليلا شده ای