بلاتكليف
بلاتكليف اين تقدير پيرم
دارم آهسته از ياد تو ميرم
بگو از كي تموم لحظه هاي
جوونيمو دوباره پس بگيرم
چه شوق ديدنت رفته تو جونم
ديگه سخته برات آواز بخونم
مي خوام باور كني تا زنده هستم
نمي شه باشم و پيشت نمونم
ازت ساختم يه خورشيد طلايي
يه گهواره واسه لمس لالايي
حالا كه عاشقت خوابش گرفته
نه تو هستي ، نه ميدونم كجايي
برات پروانه بودم پر شكسته
سرا پا بودم اما سر شكسته
بگو بعد تو بي تاب كه باشم
به كي تكيه كنم با دست بسته

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:18 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق