l
پريشانم و از خشكسالي سرزمين چشمهايم گله دارم
مي دانيد همه ما گاهي دلمان ميگيرد و از دردهاي ناموزون مان مي ناليم، اما عزيزان دلم چرا فكر مي كنيد ناشناسي نمي خواهد دستانتان را بگيرد؟
مگر يادتان نيست همين كه سجاده تان را باز كرديد و اشكهايتان سند ورود شما را به آسمان امضاء كردند يادتان نرفته كه ؟!
آيا تا بحال هنگام زمزمه « اياك نعبد و اياك نستعين » دستتان نلرزيده ؟ بدانيد كه اين لرزش همان پاسخ روشن پروردگار به مهر نيايشهاي بي هنگام دلتان است .
به اميد روزي كه هيچ كس آرزو به دل بار سفر را نبندد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۸۵ ساعت 1:5 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق