سوز نفس
آسمان قفسم وسعت پرواز ندارد
خانه ام هيچ کجا پنجره ای باز ندارد
سينه ا م سوخت، ز سوز نفسم آه خدايا
سينه ی سوخته ی من دگر آواز ندارد
می و ساقی و غزال و غزل آيد به چه کارم
چون دل غمزده را از غم دل باز ندارد
غرقه در بحر ، پی ساحل او بوده ام افسوس
دست فرياد رسی قدرت اعجاز ندارد
در پی منزل وصلش دل ما را گذر افتاد
به مسيری که سرانجام و سر آغاز ندارد
رازها گفته ام از دل به مه ام ليک چنين است
که مه ام در دل خود حرمت آن راز ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 16:6 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق