هوای میکده
هوای ميکده دارد دل پريشانم
بيار باده که مشتاق روی جانانم
کجا برم غم خود، با کی راز دل گويم
که من هزار جدا مانده از گلستانم
اگر نه باده و مستی برد ز دل غم را
بسوزد از شرر غم کرانه جانم
کوير تشنه ی دل را، تو شوق بارانی
تو چون شراب بقا، من به مرگ می مانم
منم انيس غم و مونس پريشانی
نهاده اند ز اندوه و درد بنيانم
گذشت عمر من و طی نشد حديث غمت
غم است اول کارم، غم است پايان کارم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:46 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق