هوای ميکده دارد دل پريشانم

بيار باده که مشتاق روی جانانم

کجا برم غم خود، با کی راز دل گويم

که من هزار جدا مانده از گلستانم

اگر نه باده و مستی برد ز دل غم را

بسوزد از شرر غم کرانه جانم

کوير تشنه ی دل را، تو شوق بارانی

تو چون شراب بقا، من به مرگ می مانم

منم انيس غم و مونس پريشانی

نهاده اند ز اندوه و درد بنيانم

گذشت عمر من و طی نشد حديث غمت

غم است اول کارم، غم است پايان کارم