مسافر موعود
ای مسافر موعود! دستم از دامان تو دور است و چشمم در حسرت ديدارت اشکبار.اما به قلبم نزديک ترين هستی، قلبی که با هر تپش نام تو را فرياد می زند.قله ها در برابر بلندای نام تو ای مهدی سر به زيرند و درياها در پيش دريای مهربانی تو چشمه هايی تشنه، آينه ها در انتظار ديدنت غربت آدينه ها را قاب می گيرند و گل ها به شوق همسايه شدن با تو خوشبوترين جامه هايشان را بر تن می کنند بيا که پنجره چشمانمان را به بغض ترکيده آسمان بگشايی

باور پاک شادانه ترين ترانه بايد باشی يک واژه عاشقانه بايد باشی ما منتظرانيم و تو خواهی آمد فريادرس زمانه بايد باشی ای مرد، تو از قبيله خورشيدی يا آبی بيکرانه بايد باشی در گلشن انتظار زمان می رويی سرسبزترين ترانه بايد باشی تو باور پاک ياسمن ها هستی عطر گل رازيانه ها بايد باشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۰ ساعت 11:33 توسط سهیلا
|
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق