حضرت حافظ
مدامم مست می دارد نسيم جعد گيسويت
خرابم می کند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايی شبی يارب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
که جان را نسخه ای باشد ز لوحِ خال هندويت
تو گر خواهی که جاويدان جهان يکسر بيارايی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رويت
وگر رسم فناداری که از عالم براندازی
برافشان تا فرو ريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسکين، دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گيسويت

زهی همت که حافظ راست از دنيا و از عقبی
نيايد هيچ در چشمش به جز خاک سر کويت
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:31 توسط سهیلا
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق