![]()
شاید محال نیست ...
آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند:
آن سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را، آشفته بوی باد
در دور دست دشتی از دیده های نهان
بر برگ ارغوانی
پیچیده با خزانی
یا پای جویباری
چون اشک ما روان
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!
توضيحات
آمار بازديد
آرشيو وبلاگ
لينك دوستان
طراح قالب
