تبليغاتX
بهار اشعار - شاید محال نیست
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

شاید محال نیست ...

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند:

 

آن سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را، آشفته بوی باد

در دور دست دشتی از دیده های نهان

بر برگ ارغوانی

                       پیچیده با خزانی

یا پای جویباری

                     چون اشک ما روان

پهلوی یکدگر بنشاند!

ما را به یکدگر برساند!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 23:37 توسط ..:: soheila shamloo ::..