|
آرزو داشتم سايه ای باشی بر سر لحظه های بی پناهم و همسفرم شو ی در سکوت جاده تنهايی ، نياز من بودی و من نياز تو بودم، سوز نهان در ساز تو بودم، آرزو داشتم زير سقفی از مهربانی برای هم بوديم و همچون آينه، صداقت را نثار همديگر ميکرديم.

هم آواز
برخيــز وبيـا هــم آوازم بـاش
از راه وفــا هماره دمسازم بــاش
بازآ که شکسته باز، بـال و پـر من
آری تو بيـا ، تو بال پـروازم بـاش
از بند جهان شاد و رهـاخواهم رفت
دل کنده از اين کهنه سراخواهم رفت
اين دار فنا نکرده بر هر کس هـرگز
يک لحظه وفا، وفا، وفا خواهم کـرد
قـلبی ز زمــانه ، خسته دارم آری
از هـر دو جهان گسسته دارم ، آری
مجنون شده و نشسته ام برخـاک سيه
پــژمـرده دلـی شکسته دارم آری |