بودنم را هيچكس باور نداشت هيچكس كاري به كار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ ، او كه خوابيده است در اين گور سرد بودنش را هيچكس باور نكرد كاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت كاش مي شد راه سرد عشق را بي اختيار پيمود و قرباني نداشت اگر مرداب بودم و سبز ، غمي نبود .
اگر عشق بودم و قرمز حرفي نمي ماند . تو شبي و من روز مي خواهم ، تو ستاره اي و من خورشيد طلب كرده ام ، آسماني شدم با هزاران قلب پاره
كاش يك قلب داشتم
فقط تو بودي و تنها عشق تو

طوريم نيست خرد و خميرم ، فقط همين
كم مانده است بي تو بميرم ، فقط همين
از هر چه هست و نيست گذشتم ولي هنوز
در مرز چشمهاي تو گيرم ، فقط همين
شاعر شدم كه لال نميرم ، فقط همين

خسته شدم
خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين
خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به سيرت هاي ناپاك دارند
خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده
ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی که سراغ وقت من آیی که نیستم