من به تو محتاجم
مي توانم كه به خاصيت چشمان تو انديشه كنم
و به عمقي كه در آن دنيايي است ....
من توانايي احساس حضورت را هم
از خدا ياد گرفتم اينك
و حضورت كه برام ابدي است
گرچه از فاصله ها واهمه هايي دارم
كه دورنم باقي است ...
و تو از گوشه تاريك جهاني مخدوش
عاقبت مي آيي
و مرا خواهي برد
به بهشتي كه در آن
جاي حسرت خالي است ...
كسي نيست كه از آزارم
حس شادي گيرد
تو مرا باور كن
و يك دانه اميد ، كه در خاك زمان مدفون است
آبي از عشق اساطيري خود اهدا كن
تا جلايي گيرد رنگ ماتمزده زندگي ام ...
من كه از دورترين نقطه هستي
به تو رو آوردم
و برايت هر شب
خواب معصوميتم را حتي
به گناه آلودم
و در آن روز كه مي خنديدم
چه عجب بود نگاهت بر من
من از آن مي ترسم
دسته گلهاي سپيدي كه برايت چيدم
رنگ زردي گيرند
من به تو محتاجم ...
