من كنار پنجره سكوت ، چشم به راهت هستم تا تو برگردي ،خسته و بي پناه گوشه اين اتاق تاريك در ميان جرقه اي روشن از اشك نشسته ام لحظه ها بدون تو براي من دردناكند ، مي دانم كه از تو دورم و اما تو در بند بند وجودم جاي داري .
آنگاه كه از دروازه خاطرات عبور ميكنم و باد ياد گذشته ها را ورق مي زند تو در من زنده هستي ، وقتي خورشيد با زيباترين انوار طلائي روي شرقي ترين كوهها نقاشي مي كند ، عشقت در قلبم مي تپد .
دير زماني است كه صداي سبز و شيرينت در سراي دلم نمي پيچد و گرماي چشمانت وجود سرد و بي روحم را ذوب نمي كند بي تو مانند شاخه اي خشك مي مانم ، به تكدرختي بي بار دركويري تشنه ، به خود دلداري مي دهم كه تو را با لبخندي خواهم ديد و ياد روزهاي قديم را زنده خواهي كرد .
بيا و تقدير من باش تا به روزهاي آفتابي برسيم و بر اندوه ظلمت غلبه كنيم .

تا تو بودي
تا تو بودي عشق چيزي كم نداشت
خانه روشن بود و بوي غم نداشت
در بهشتِ عشق تو ، گل مي شكفت
لاله دل حسرت شبنم نداشت
سيب سرخ خنده بر لب تازه بود
باغ سبز ، دل خوشي را كم نداشت
آفتابي بود و صبحي مهربان
سايه شب جلوه بر عالم نداشت
هم صداقت بود ، هم مهر و صفا
خلوت دل احساس نامحرم نداشت
تا تو بودي همره مجنون دل
عشق آسان بود ، پيچ و خم نداشت

نوشته شده توسط soheila shamloo در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 11:15 موضوع | لينک ثابت