دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم ، شيشه قبلم آن قدر نازك شده كه با كوچكترين تلنگري مي شكند ، دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خود سر داده ام . كاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين كنم . دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم . كاش مي شد پرواز كنم ، پروازي بي انتها به ابديت ...
كاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد ، خودم را پيدا كنم ، نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است . بغض كهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم
و با خود ميگويم ...

دلم تنگ است
دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به مهيماني گل هاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را
به بادها مي دهد
و دست هاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشم هاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودكي معصوم
دلش براي دلم سوخت
و مهرباني را
نثار من كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال با من مي رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي كه ....
ديگر كافي است .