تبليغاتX
بهار اشعار - چراغ چشم تو
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

تو كيستي ، كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو

سبان قايقي ، سر گشته ، روي گردابم

 

تو در كدام سحر ، سوار بر كدام اسب سپيد ؟

تو را كدام خدا ؟

تو از كدام جهان ؟

تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف ؟

تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه

مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاهي

 

كدام نشاء دويده است از تو در تن من

كه ذره هاي وجودم تو را مي بينند

به رقص مي آيند

سرود مي خوانند

 

چه آرزوي محالي است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يك سخن با تو

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير

به من بگو كه برو در دهان شير بمير

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف

ستاره ها را از آسمان بيار به زير

 

ترا به هر چه تو گويي ، به عشق سوگند

هر آنچه خواهي از من بخواه ، صبر مخواه

 

كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است

تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه

تو دور دست اميدي و پاي من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

 

i love you 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:1 توسط ..:: soheila shamloo ::..