تبليغاتX
بهار اشعار -
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

شب آن چنان زلال كه مي شد ستاره چيد دستم به هر ستاره كه مي خواست رسيد نه از فراز بام كه از پاي بوته ها مي شد تو را در آئينه هر ستاره ديد در بي كران دشت در نيمه هاي شب جز من كه با خيال تو مي گشتم ، جز من كه در كنار تو ، مي سوختم غريب ، تنها ستاره بود كه مي سوخت ، تنها نسيم بود كه مي گشت دور يا نزديك ، راهش مي تواني خواند هر چه از آغاز و پاياني نيست زندگي راهي است از به دنيا آمدن تا مرگ، شايد مرگ هم راهي است راهها را كوهها و دره هايي هست اما هيچ نزهتگاهِ دشتي نيست ! هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست هيچ راه بازگشتي نيست بي كران تا بي كران ، امواج خاموش زمان جاري است زير پاي رهروان ، خوناب جان جاريست ! اي كه تن فرسودي و هرگز نياسودي هيچ آيا يك قدم ، ديگر تواني راند ؟ هيچ آيا يك نفس ديگر تواني ماند نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست باز بايد رفت تا در تن تواني هست باز بايد رفت ... راه باريك و افق تاريك دور يا نزديك .

  

1

 

از سهم مرگ

دهان به دهان مي رود

خبر مرگ

رد ابر تيره را مي گيرم

كجا فرو خواهد ريخت ؟

چه كسي قرار به رفتن دارد

تا بدون انديشه به خلاء موجود نزد ما

سهمي جاودانه از غربت را براي خود بخرد

رد ابرهاي تيره را مي گيرم

روي كدام سقف

عاشق عاصي را غسل خواهد داد

خبر كه مي رسد

پس مي رويم تا انتهاي خويش

چاره اي نيست

چتر مي شويم

روي متني كه از هم داريم

2

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:36 توسط ..:: soheila shamloo ::..