نه از خاموشي كوچه
تو دنياي منِ خسته
تمام لحظه هام پوچه
نه خوبي ديدم از بارون
نه پاكي ديدم از مريم
يه عمر از فرط تنهايي
هم آغوش خودم بودم
چرا وحشت كنم از شب
چراغ روز خاموشه
ببين ابر نگاه من
لباسِ اشك مي پوشه
ديگه تو اوج تنهايي
نگاه ترس بي رنگه
چه فرقي مي كنه وقتي
دل پروانه از سنگه
چه فرقي مي كنه وقتي
خيانت مي كنه بوسه
همون بهتر كه تصوريم
تو اين آيينه مي پوسه

توضيحات
آمار بازديد
آرشيو وبلاگ
لينك دوستان
طراح قالب
