تبليغاتX
بهار اشعار -
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

 

تنها تر از هميشه جام مي ام تهي است جام غمم پُر است وز جام دل مپرس كاين جام را به سنگ صبوري شكسته ام شب همره نسيم و ستاره با كاروان ياس و كبوتر تا كوچه باغ هاي سپيد آهسته مي رود من نيز پاي به پاي سه تار گسسته ام ، اي چراغ چشم من كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ! وقتي تو لبخند نگاهت را مي تاباني ،بال بلند مژگانت را مي خواباني ، وقتي كه تو چشمانت ، آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پرپر ! من در آن لحظه كه چشم تو در من مي نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد ، رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز ! نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر اهتراز ابديت مي بينم پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتراز ابديت را ياراي تماشايم نيست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو ، تا عمق وجودم جاريست

late

 

دل من دير زماني است كه مي پندارد : دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ناز ساقه تُردِ ظريفي دارد بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد

 gol 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 16:46 توسط ..:: soheila shamloo ::..