تبليغاتX
بهار اشعار -
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

 

اي آخرين رنج

تنهاي تنهاي مي كشيدم انتظارت

ناگاه دستي خشمگين مشتي به در كوفت

ديوارها در كام تاريكي فرو ريخت

 

لرزيد جانم از نسيمي سرد و نمناك

آنگاه دستي در من آويخت

 

دانستم اين ناخوانده ، مرگ است

از سال ها پيش با من آشنا بود

بسيار او را ديده بودم

اما نمي دانم كجا بود

 

فرياد تلخم در گلو مُردبا

 خود مرا در كام ظلمت ها فرو برد

در دشت ها ، در كوهها

در دره هاي ژرف و خاموش

بر روي درياهاي خون در تيرگي

در خلوت گرداب هاي سرد و تاريك

در كام اوهام

در ساحل متروك درياهاي آرام

شب هاي جاويدان مرا در بر گرفتند

 

اي آخرين رنج !

من خفته ام بر سينه خاك

بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند

اكنون تو تنها مانده اي ، اي آخرين رنج !

برخيز ، برخيز

از من بپرهيز

برخيز، از اين گور وحشت زا حذر كن

گر دست تو كوتاه شد از دامن من

بر روي بال آرزوهايم سفر كن

با روح بيمارم بياميز

با عشق ناكامم بپيوند

 

 sohela

  




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:23 توسط ..:: soheila shamloo ::..