در صبح آشنايي شيرين مان ترا
گفتم كه مرد عشق ، نئي ، باورت نبود
در اين غروب تلخ جدايي ، هنوز هم
مي خواهمت چو روز نخستين ، ولي چه سود !
مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشكني
مي خواستي به پاس صفاي سرشك من
اين گونه دلشكسته به خاكم نيفكني
پنداشتي كه كوزه سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود
پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش مي شود
تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني
من مانده ام كه بي تو ، شبها سحر كنم
تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني
من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
روزي كه پيك مرگ ، مرا مي برد به گور
من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تو است
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط soheila shamloo در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 11:44 موضوع | لينک ثابت