مي روي اما مرا پشت سرت جا مي گذاري
بين مرگ و زندگي من را به خود وا مي گذاري
مي روي اندازه يك برگ پاييزي و خاكي
روي رويايي ترين احساس من پا مي گذاري
مي روي با وعده يك روز مي آيم ، وليكن
باز با من وعده امروز و فردا مي گذاري
مي روي حس مي كنم يك روز مي آيي آخر
پشت سرت ، حتي خودت را بي گمان جا مي گذاري

زنجير گيسوان تو در باد پاره شد
گويي كه باد زلف تو را شانه كرده بود
مخواه از من كه گناهت را ببخشم
تو مي داني كه با اين دل چه كردي
نوشته شده توسط soheila shamloo در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 14:41 موضوع | لينک ثابت