بنام خداوندي كه عاشق آفريد و خود معشوق عاشقان شد تا عشق آنها براي هميشه پايدار بماند.
درباران راه رفتن وعشق را تنفس كردن پيشه من است در آمد من از اين كارجز چشمي اشك بار و دلي خون،چيزي ديگر نيست با اين همه باز هم عاشق باران عشقم كه زير آن هر رويائي آبي مي شود روياي به تو رسيدن، با تو لبخند زدن و با تو راه رفتن و عشق را تنفس كردن،با تو در باران بايد زيست و با تو در باران خدا را بايد فرياد زد.

اولين روزي كه ترا شناختم ختم سكوت دلم را شكستم ومن با نيت پاك درآسمان تو وضوي آرزو گرفتم وسجاده اميدم را بر صفا وصميميت تو پهن كردم آن روز تو تاب پريده چشمانم را از انتظاري كه بر آن نقش بسته بود پاك كردي وطرح زندگي را بر آن جاي دادي وحال من بزرگترين گنجينه دنيا را دارم وآن گوهر ناياب كه كمتردرعشقها ديده مي شود تو هستي ، هنگامي كه ترا ديدم پيدا بود كه از قبيله ديگري هستي واز قبيله عشق از قبيله آسمان ديدگانت را از خورشيد نگاهت از زمان خواندم من از پنجره چشمانت با آسمان آشنا شدم و به ستارها سلام كردم .

نوشته شده توسط soheila shamloo در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 0:4 موضوع | لينک ثابت