تبليغاتX
بهار اشعار -
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

l 

پريشانم و از خشكسالي سرزمين چشمهايم گله دارم

مي دانيد همه ما گاهي دلمان ميگيرد و از دردهاي ناموزون مان مي ناليم، اما عزيزان دلم چرا فكر مي كنيد ناشناسي نمي خواهد دستانتان را بگيرد؟

مگر يادتان نيست همين كه سجاده تان را باز كرديد و اشكهايتان سند ورود شما را به آسمان امضاء كردند يادتان نرفته كه ؟!

آيا تا بحال هنگام زمزمه « اياك نعبد و اياك نستعين » دستتان نلرزيده ؟ بدانيد كه اين لرزش همان پاسخ روشن پروردگار به مهر نيايشهاي بي هنگام دلتان است .

به اميد روزي كه هيچ كس آرزو به دل بار سفر را نبندد.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:5 توسط ..:: soheila shamloo ::..