الي اي صياد رحمي كن مرنجان نيمه جانم را
شكستي بال و پرم، بسوزان آشيانم را
زدو ديده خون فشانم زعفت شب جدايي
چه كنم كه اين ها عصمت گل باغ آشنايست
همه شب سر نهادم چو سگان بر آستانت
كه رغيب در نيامد به بهانه اي گدائي
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بوي اش
بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
دمكراسي :
دمكراسي اين نيست
كه مرد نظرش را
درباره سياست بگويد
و كسي به او اعتراض نكند
دمكراسي اين است
كه زن نظرش را درباره عشق بگويد
و كسي او را نشكند.
توضيحات
آمار بازديد
آرشيو وبلاگ
لينك دوستان
طراح قالب
