« دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند »
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند... بوي خواب خاكستر را... خواب خاكستر راكه آنقدر سنگين شده است كه باد هم برهمش نمي زند.نگاه كاغذ هايي كه هنوز روي آن ها ننوشته ام عشق ترا مي جويند ويك سكوت خاطره اي كه حتي خودم مفهوم اين جمله را نمي دانم.![]()
دستانم بوي نوشتن ترا مي دهند... و عشق كه با جوهرخودكارم پيوند خورده است حوصله صداي نوشتن سرشار ازسكوت واژه هايي است كه روي خط عشق معطل نام تو مانده اند .![]()
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند... و من مي ترسم... مي ترسم از اينكه كسي بفهمد دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند وقلبم با شنيدن نامت مي تپد. مي ترسم كسي بفهمد ...مي ترسم خود تو بفهمي ... وحتي مي ترسم خودم متوجه شوم كه دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند... شايد هنوز ساعت من و تو نرسيده باشد و فرشته اي كه مي شناسم اندوهگين شود...![]()
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند ... اما خودكارها و مدادها نمي توانند عاشق باشند اگرچه جريمه هاي عاشقانه بسيارنوشته اند... نه ، نه نوشته ام .![]()
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند ... دستاني كه ندانسته نوشتن را تجربه كردند وقلبي كه دانسته عاشق شد.خواب اتفاق ساده اي است كه هيچ كس صداي پايش را نشنيده است... اما بيداري...نمي دانم ... نمي دانم ...![]()
پايان اين جمله را نمي دانم ...
دستانم بوي نوشتن تو را مي دهند ... ونوشته هايم ، يادداشتهاي دفترخاطرات تنهايي من نيست، كلمه ها رسالتي دارندكه با هر رسم الخطي بروز خواهند كرد!كاغذ چه جاي عاشقانه براي واژه هاست وچشم هاي من چه جاي عاشقانه اي براي تصوير تو !بي آنكه باور داشته باشي نوشته هايم، يادداشتهاي دفتر خاطرات تنهايي من با تو است .![]()
![]()
![]()
![]()