تبليغاتX
بهار اشعار -
با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،با خبر باش که من غرق گناهم همه شب .

 

دل زماني به انتها ميرسدكه عشق نباشد وعشق زماني نيست كه تونباشي، توهرگز نبودن را تجربه نخواهي كرد وتوهميشه وصيت نامه آخرين خيابان خواهي بودكه در مه مرد.

 انتظار

برروي بالهاي پروانه به آرامي مي نشينم وگرد وغباررا ازآنان مي زدايم سپس گلبرگي ازشقاق قرض مي گيرم وبا آنان نام مقدست را بربالهاي پروانه ي عاشق حك ميكنم آنگاه سراسرانتظارم را به خورشيد مي دوزم وبه اوالتماس ميكنم تا عاشقانه براي آمدنت دعا كند وبا خود نجوا ميكنم اين جمعه نيزگذشت وتوبا قدم هاي سبزت مرا در انتظار جمعه ديگرگذاشتي.

تنهايي

امروزاحساس تنهايي ميكنم تنها ودرسرزميني غريب كه هيچ كس مرا باور نميكند كسي پاي حرفهاي دلم نمي نشيند تا حرفهاي ناگفته ام را برايش بازگوكنم.

سوداي عشق

درغروبي مالامال ازغم دركنار پنجره كوچك دلم به تماشا نشسته بودم ناگهان پرواز چكاوكي نغمه خوان نگاه خسته ام را براي دمي آسودن به آشيانش دعوت كرد و من به پرواز در آمدم پروازي عاشقانه به اميد آشيانه اما افسوس سرابي بيش نبود.

زندگي

سرشارازمهر ومحبت است ،گاه زشت وگاهي زيباست، زندگي تفاهم است و دوست داشتن، زندگي عشق است، زندگي بازيگرجسور فرداهاست.

دوستي با آسمان

وقتي هيچ كلمه اي پيدا نمي شود كه با آن صداقت ياس ومعرفت شقاق را به قلبت ثابت كني،با اشكت ثابت مي كني كه آسمان هستي آنوقت همه ازسكوتت مي فهمند كه توچقدر آسمان را دوست داري .

باران حسرت

اي چشمان من! اي همسفران غم هاي من ! بباريد تا شايدبا بارش شما كويرتشنه پر سوزدل من سيراب شود بباريد تا شايد دشت سوخته قلبم طراوت يابد تا شايد اقيانوس ها را شرمنده كنيد.

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 1:4 توسط ..:: soheila shamloo ::..