|
بيــا که اين زمانه قصد وفـا نـدارد
گرهم کند وفـايی کاری به ما نـدارد
بيـاکه دل دوبــاره دارد بهانه تــو
که درد بی تـو بودن جز تو دوا نـدارد
گفتی چـرا به يادم بيمار و مست گشتی
گفتم که روی ماهت چون و چرا ندارد
هر چه گريزم از تـو، در دام تـو بيفتم
هر چند دل هراسی زين دام ها نــدارد
صبرم تمام گشته ، هجـر تــو قاتل من
دل از فراق رويت، نـای و نـوا نـدارد
 |