|
می آيي با يک سبد ستاره که می درخشد در گوشه چشمانت.می آيی با يک آسمان شهاب که بسوزانی سياهی ها را.می آيی با يک بغل مهربانی تا به ساحل دل توفانی من آرامش برسانی.آنقدر می دانم و برماندن اصرار می ورزم تا قاصدک ها خبر آمدنت را بياورند.به دنبالت وادی عشق را چنان آشفته و سرگشته طی ميکنم که مجنون عاشقی و آوارگی خويش را فراموش کند

صنوبر باغ عشق
من و تراوش واژگـان زلب هـايت
من و سرودن چشم هـای زيبـايت
تويی سـوال بـی جواب منِ شيـدا
من و نهادن دل به زيــر پـاهايت
اگـر که آتش دل به اشـک ننشانم
بدان که مرگ کشد دربرم زسودايت
دگـر نتـوان صبر در برابر عشقت
بيا بيا که شدم بی قـرار و شيدايت
تو چون صنوبر باغ ايستاده ای در بر
منم که شـدم محـو قـد رعنـايت |