|
پروردگارا! درهای لطف تو باز است زير باران رحمتت دست هايم را به آسمان بلند ميکنم تا ميوه های اجابت بچينم و می دانم دست هايم خالی بر نخواهند گشت به ياد تو قدم در روياهايم می گذارم و در خواب های آرام شبانه فقط به تو می انديشم و تنها تو را ميخوانم.
زيرا در اين روزگار غريب تنها تو را دارم ، خدايا درياب مرا.

اشک شفق
وضوسـاختم چون به اشک شفق
شدم مست صهبـای جـام فـلق
نباشد به جـز مهـر تـو در دلم
بـه يـادت زهـر دوجهان غافلم
به آواز سـوز گــداز آمـدم
غــريبانه غـرق نيـاز آمـدم
من از خود رها در تو جاری شدم
در عين خــزان نـو بهاری شدم
از اين خاکدان مرغِ جان پر کشيد
به ســر منزل کبريــايی رسيد |