|
نازنينم! بيا و مـگذار يکرنگی و رفقتمان پشت سايه های خاکستري فاصـله ها گم شود و گلهای آرزوهايمان را خـزان دوری به يغما برد. دلتنگی های خودم را بـرای چه کسی زمزمه کنم و آرامـش را در مطلع کدامين شعر بيـابم .
من عاشقی را از گل های آفتابــگردان آموخته ام، زيرا هر جـا که تو باشی به آن سـو می نگردند.
ای که صـدای تو، نوای دل انگيز زندگی! امروز تو را می سـرايم، تويی که هنوز لالايی عاشقانه ات درِ گوشم هست

تنها
تو جـاده های انتظار، تو راه بهم نمی رسيم
انـگار ميون آدمـا، پـرنده ای تو قفسيم
اسمت شـده آرامشم ، توی تموم سختی هام
ابر بهاری واسه من،با دست توجون می گيرم
اگه نيـايی،بدونِ تو، يکه و تنـها می ميرم
با عشق پـاک من و تو، گل ميکنه اقـاقيا
از نا اميـديا نگو، نخون تو از رنگ سيـاه
بيـا دوباره پا بـزار تو کوچه باغ شعر من
تا دوبـاره گل بکنه اميـد رو داغ شعر من
تقديم به کسی که عاشقانه دوستش دارم      |