|
آنگاه که در ازدحام ابرها ، در تکاپوی رسيدن به تکه ای از آسمان نيلگون هستم
و قطره های باران گونه هايم را مرطوب می کند ، آمدنت را انتظار می کشم
هنگامی که معصوميت نگاه کودکيم را به تلاطم دريا و آمد و رفت
ماسه های ساحلی می سپارم به آمدنت می انديشم تو همواره از
جاده روياهای من عبور می کنی حتی وقتی که برگهای
سرخ و زرد درختان سيب را نظاره ميکنم
به بهار حضور تو اميدوارم.

سرگشته
باز آ که مرا ديده دل غرقه به خون است
گر بر سر باز آمدنی وقت کنون است
دل از طلبت باديه می پويد و سر نيز
سرگشته و حيرت زده در دشت جنون است
ای يار ز من طاقت ايوب چه جويی ؟
پاياب شکيبم دگر از دست برون است
در جام من اين باده گلرنگ نبينيد
از حال دل زار بپرسيد که خون است
سر منزل اين پيکر خاکی دل خاک است
هان ای دل سودا زده ! اين درس قرون است
عزت به جز از بندگی عشق نجويم
کاين بندگی از خواجگی عرش فزون است
 |