محبوبم پلكهايت را پاك كن !
زيرا عشقي كه چشمان ما را گشوده و ما را خادم خود ساخته، موهبت صبوري و شكيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد. اشكهايت را پاك كن و آرام بگير، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي آن عشق است كه رنج نداري، تلخي بينوايي و درد جدايي را تاب مي آوريم.

محبوبم ...
هيچ تضميني نمي بينم كه بگويم روزي به تو خواهم رسيد
اما به راستي دلم گواهي ميدهد در ياد و خاطرم جاودانه خواهي ماند.

آسمان بی مهتاب
رفتی و ساز خلوت من اضطراب شد
آن چشمه های جاری و زيبا سراب شد
اين خانه، نه بعد از تو زندان خويش را
می خواستم دوباره بسازم ، خراب شد
می خواهد از شب ، اين دل پريشانم
اين آسمان که بعد تو ، بی آفتاب شد
حالا کجا ی وسعت دريا جو يم آن را ...
دل را که پيش برق نگاه توآب شد ؟
هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن
من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی
آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

(( در ايستگاه لحظه ها ))
اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم
تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها
عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم
گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود
نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم
كتاب زندگي من پر است از وحشت
نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم
در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز
در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز
تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است
خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم
