|
از پلک خيس ابـرها برايت چشمه ای می سازم که با طلوع گـريه لبخندی زلال نثارت می کند و در نگاه مخملی مهتاب شيشه های ترديد را می شکنم.من در طنين خنده های تو به ترانه ی زندگی می رسم با تو بودن يعنی عاشق شدن در کوچه های مهتاب.

خيال
مـرا در خـود بسوزاند، زلال چشم های تـو
کجـا پيدا کنم چشمی، مثال چشم های تـو؟
تـو از جنس قمر هستی، مرا اينگونه تفسير است
بـرای بـودنم حتی، خـيال چشم هـای تـو
بـرای رفتنم از کوچـه های خـلوت شب ها
نمی بينم روالـی، جـز روال چشم هـای تـو
کجا باشد رهـايی از تـماشای غـزل هـايت
نخواهد رفت از يـادم ، جمال چشم هـای تـو
بـرای من بـيا پايان بــودن را بـزن نقشی
ز ما پايش گريزان است غزال چشم هـای تـو
در اين خلوت، دراين کولی ترين ويران سرا شايد
مـرا از دور می خواند خيال چشم هـای تـو
|